عشق بازی،پیشه ی من بود،اما باورمن نبود... به نگاه کبوترهای محزون، عادت داشتم ولی آهنگ عاشقانه ی جاری ازدرون سینه های کوچکشان، مرا مسحورخودنکرد ...حالا،درهوای بارانی این روزهای من، قناری سینه سرخی با چشم های روشن پر می زند ...باورم نمی شود! دلتنگ ترانه ی دلنشین اومی شوم،لحظه به لحظه،خط به خط...
مردی که همه چیزرا فراموش می کرد،رو به دختر زیبایی که بااوبرسریک میزنشسته بود کرد وگفت:"آیامن شمارا می شناسم؟"...دخترزیبای پری رو، لبخندی به اوزد وگفت:" عزیزم ،برای صدودوهزاروهفتصدوبیست وچهارمین بار می گویم!من،عشقت،دوست دخترت، همراه تنهایی هایت، شنونده ی حرف هایت ، هم پیمانه ی مستی هایت،پابه پای قدم هایت، زمزمه کننده ی ترانه های دلخواهت و بخشنده ی زیباترین لبخندها و مهربان ترین نگاه ها به تو هستم..."سپس دوباره گونه ی مردرابوسیدودستش راگرفت...مرد سری تکان داد و لبخند تلخی زد وپکی به سیگارش زدو پیک دیگری نوشید و گفت :"پس من مردخوشبختی هستم که تورادارم!به یقین من شوق زندگی را ازتو به دست می آورم وباید همیشه قدردانت باشم....باید به تو هدیه ای بدهم که هرگزفراموشم نکنی..." مرد ازروی صندلی برخاست...ایستاد...اندکی تلوتلوخوران راه رفت...درمیان نورآبی اتاق،میزی دیده می شد با سفره ی حریرقرمزکه دوشمع سوسوزن روی آن قرار داده شده بودوچند بطری خالی که روی آن خودنمایی می کرد...مرد،با حال خوشی که داشت،روبه دخترگلگونِ نشسته درپشت میزنمود...اندکی خیره شد وگفت:"آیا من شمارا می شناسم؟"...
نامه ات رابارهاخواندم وهربار ریه هایم از هوای تازه ی یادت پرشد...حال مرا پرسیده بودی...حال من خوب است،نگران من نباش!...دلتنگ هستم ولی...ولی عزیزمن، چرامی خواهی به دکتر مراجعه کنم؟من که...فقط کمی خسته ام!کافی است کف اتوبان بخوابم وماشین هاازروی من عبورکنند،آن وقت سرحال می آیم...باورکن ونگران نباش! این همه درغربت، حرص نخور...این همه برای من جوش نزن!...همین روزها از بالکن طبقه ی چهارم می پرم...پروازبهترین تفریح است..
دوره می کنم خاطره هایِ به جای مانده از بیداریِ شب هایِ چای نوشیدن و تفسیر کردنِ مهتابِ افتاده بر پشتِ آن پنجره را...جست و جو می کنم معنایِ عشق را در این ذهن تب دار ،لا به لایِ گفت و گوهایِ به یاد مانده از تو...خاطره یِ دودِسیگاری که تورا می سوزاند،مرا سیال و آهسته می کشد،به هر جایی که "بوی برادر" می دهد...من با طنینِ صدایِ تار، انگشتانِ هنرمندت را و با آسمانِ پرستاره ی شب ، چشمانت را به خاطر می آورم که به بی نهایت خیره می شد و وقتی که می چرخید وبه من می نگریست، اشک بود که در عمقش، لانه کرده بود.... غرور مردانه ات اجازه نداد که به من بگویی، دلباخته ی کسی هستی که درگیر رابطه با من است...نشد که بگویی تنهایی امانت را بریده است...نگفتی که "من" در همه ی آن شب هایی که با "تو" از "او"می گفتم، ذره ذره به پایان می رسیدی...نگفتی که "او" را دوست داری.... نگفتی که "او" می تواند به زندگی " تو " دوباره معنا ببخشد.بعدها این را فهمیدم...وقتی که "تو" پرکشیدی... "من" رفتم..."او" گم شد...
فقط یک "شش و بش" کم داشتم...تاس آخر، تکلیف راروشن می کرد....یا "شش درش" می کردم و می بردم، یاهمه چیز را همچون همیشه می باختم..."خانه ی افشار"ش را بسته بودم...نه! این بار نمی باختم!...تقصیر تو شد که قمارآخرم ناتمام ماند...سرقلیانی برنجی،گوشه ی لبم بودوجامی دردستم ونگاهم به تاسی که باید برمی داشتم ...که تو ،خرامان، درنور شمع سوسوزن اتاق ،خسته ازگرد راه رسیدی...اگردستم به هنگام ریختن تاس خشکش نمی زد...اگرمحو تماشای تو غزال نمی شدم....آه! اگر تو نبودی، من هم این قمارلعنتی را تمام می کردم...همیشه منتظر این پیروزی شیرین بودم...آخرین قمار!...می شد سرمست از برد ، همان جا دراز بکشم و خراب تراز همیشه ، شعر زمزمه کنم و پیک آخر رابنوشم... جامی پرازقرص های حل شده...چشم هایم را ببندم ودیگربازنکنم...اما نرد دل باختم ...به شوق هم صحبتی با تو به راه افتادم...پایم به پیک خورد وریخت...همه ی نقشه های مرا به هم زدی... نیمه کاره ماند...آه از دست تو...عاشقم کردی!...همه چیز خراب شد...خراب....
"حالاهی بگرد، چشمانت رابدوز به هرجا که فکرمی کنی نامی و نشانی ازمن هست.بی وقفه درذهنت مرور کن خاطرات مرا.حالا به ازای تمام روزهایی که بامنی ، دیگرمن باتو نیستم.ذره بین به دستت بگیر و ردپاهای کف خیابان ها را با جای پای من مطابقت بده، نشانی ازجاده ی رفتنم، نخواهی یافت.حالاهرصدایی به گوش می رسد را با زنگ صدای من مقایسه کن،دیگرترانه های مرا نخواهی شنید. باد ازاین پس،نه در دریا، نه درجنگل و نه درکوه، نامه های مرا برای توبه ارمغان نمی آورد .دیگردیرشده است.خیلی دیر.شاخه ی بیدمجنون به زمین رسیده و برخاک غریب، "خداحافظ" نوشته است.حالا تمام خاطرات شیرین ما، وارونه شده است. ما موازی شده ایم وهرگزبه هم نمی رسیم. نمی دانم کدام یک ، اما ازمادونفر،یکی مرده است...."
درمی زنی ومن در را به رویت باز می کنم.دسته گلی دردست داری ازگل های سرخ وسفید ، همراه با روبان سرخ...من همین هارا در خواب دیشب هم دیده بودم...نگاهم می کنی.چشمانت غرور چهارده سال پیشش راازدست داده است.شکوه چهره ات درهم شکسته.غرور همان روزی که گفتی :"می روم تاثابت کنم که ازابتدا هم به تو تعلق نداشته ام...می روم تا عشقم رادر جای دیگری جست وجو کنم"... ومن درپاسخت گفتم که:"هرگز برنگرد"...حالا پس ازاین همه سال بازگشته ای...به من نگاه می کنی و با لبخند می گویی:"چه قدر با موهای جوگندمی ، سردوگرم چشیده به نظر می آیی..." احساس می کنم بازی تازه ای را شروع کرده ای....من تمام این هارا درخواب دیشب هم دیده بودم ....ناگهان اشک، پهنای صورتت رادربرمی گیرد... سربر شانه ام می گذاری ومی گویی که دیروز، تو وهمسرت برای همیشه یکدیگر را ترک کرده اید.وحالا درجست وجوی عشق ازدست رفته ی جوانی ات،آمده ای به دیدارمن...همه چیز مطابق خواب دیشب است ومن مات ومبهوت وساکتم،مثل همان روزها... منتظردعوتم نمی مانی ووارد خانه می شوی...می دانم که حالا ،درست مثل خواب پریشان دیشبم ، مانتویت را در می آوری وزیر آن لباس سرتاسر سفیدی برتن داری...دیگر خبری ازآن اندام زیبای آن سال ها نیست...حالا باید موهایت را آهسته درهوا بچرخانی وعطرش مرامست کند...وهمین اتفاق می افتد....چشم درچشم من می دوزی ...دوباره ویرانم می کنی وآهسته وخرامان پشت میز می نشینی...هیچ چیز، دراراده ی من نیست...همه چیزرادیشب دیده ام ...چیزی نمی گویی..روبه رویت می نشینم وحرفی نمی زنم ...ورق ، بهانه ی خوبی برای گریز از هم صحبتی است...حتا می دانم که اکنون چه برگی رارو می کنی وسرنوشت این بازی چیست...تاسحر، سیگار پشت سیگار است که آتش می زنی و پیاله پشت پیاله است که برهم می زنیم ...حساب وکتابش رانداریم...مستیم وهیچ حرفی برای یکدیگرنداریم...دیگرچشم درچشم هم نمی دوزیم...ضربان قلبم بالا می رود...می دانم که خواهی گفت که "خسته ای دیگر ، بخواب! "...و هنگامی که خوابم می برد، بسته های قرص را ازکیفت در می آوری، درمشروبت حل می کنی و می نوشی و آرام ،می میری، مثل کابوس دیشب من ...ناگهان می گویی:"خسته ای دیگر، بخواب" ...ومن نمی خوابم تا خواب وحشتناکم تعبیر نگردد....چشم به تو می دوزم وچیزی نمی گویم...صورتت مهربان وصادق ترازهمیشه است ... پیاله ای دیگر می نوشی و می گویی:"خسته ام، می خواهم اندکی بخوابم"...می ترسم نقشه ای داشته باشی ، من نمی خوابم وچشم ازتو برنمی دارم، نمی خواهم اسیر کابوسم شوم...نمی خواهم بخوابم وتو بیدارشوی وقرص ها را برداری...نمی خواهم بگذارم که ازدست بروی...توچشمانت را می بندی ومعصومانه می خوابی...آهسته به کنارت می آیم ودست لای موهایت می کشم و نوازشت می کنم...عشقی دوباره در من جان می گیرد...دستت را می گیرم...خدای من!یخ کرده ای!...دق کرده ای!...رفته ای.....
درکنارمن دراز کشیده ای.معصومانه می نگری به چشم های من.آفتاب کم رمق پاییز ، موهای خرمایی ات رانوازش می کند.دست ، لای موهای من می بری ومن دستان ظریفت را می گیرم وانگشتان لاغرت رابه پیشانی ام می کشم وآهسته ازروی پلک هایم می کشانم ومی لغزانم روی لب هایم ومی بوسم.گر می گیری ولب ورمی چینی وبه من نزدیک تر می شوی...محکم درآغوشت می گیرم وروی خاک باغ ، درمیان برگ های زرد وخشک غلت می زنیم...سربه روی سینه ام می گذاری ومن درگوش تو ، شعر، زمزمه می کنم...چشم هایت را می بندی و مانند خواب زدگان خسته ، دل به آغوش من می سپاری،خورشید کم رمق برصورت معصوم تو می تابد...دردلم با توسخن می گویم:"من مردی نیستم که بتوانی عاشقش شوی...من قتل کرده ام...پارسال!...درجریان یک سرقت مسلحانه...من تحت تعقیبم!..."...نگاهم می کنی!ساکتم!...نگاهت می کنم!چیزی نمی گویم...
"مراببخش اگر روی این صندلی ها درازکشیده ام...خسته ام...پلک هایم مدام روی هم می افتند. مستم وچشم هایم گرمای شیرین خواب را انتظارمی کشند.اماتو این جام آخری راکه نوشیدی ، بازهم قهقهه بزن وبرایم خاطره بگو.چه قدر خوش گذشت!دو روزتمام است که نخوابیده ایم وتو مدام می نوشی ومی خندی و به من می گویی که هرگزدرزندگیت این گونه شادنبوده ای...پریشب که در خانه ام رابه رویت بازکردم،می دانستم برای چه آمده ای...ازلرزش خطوط چهره ات فهمیدم که اجیرت کرده اند... به من خبرداده بودند...می دانستم کینه ی آن ها تمام شدنی نیست ...به تو لبخندی زدم وبه درون خانه دعوتت کردم.دو روزاست که این جا، پشت همین میز نشسته ایم وجام پشت جام است که خالی می شود.دو شبانه روزاست که حتا یک چراغ روشن نکرده ایم.درسکوت این خانه ،چهل وهشت ساعت است که باهم گفته ایم وخندیده ایم....رفیق تنهایی هم شده ایم ومن برایت گیتارزده ام وترانه خوانده ام.اشک ریختی وازتلخی های روزگارنامرادت گفتی وشعر خواندی ومن گوش کردم و دلداریت دادم... بعد شروع کردی به خاطره گفتن، چه قدرقشنگ تعریف می کردی ومن درحال مستی وخواب آلودگی ، طرح مبهمی ازتورامی دیدم که قهقهه ی مستانه می زد ومن فقط لبخند می زدم. ...حالا خیلی خسته ام، می خواهم بخوابم...توهم ازمن نترس.رفاقتمان رافراموش کن ، وقتی که خوابم برد ،خنجرت را ازکیفت دربیاور،کارت راتمام کن وبرو..."
پیک چهارم راکه بالا بروی و سیگار دوم راکه دود کنی، طبق عادت همیشگی اراجیف گوییت شروع می شود.بی وقفه حرف می زنی ومن فقط نگاه می کنم.درمیان حلقه های دود ونورسفید ، کلمات مبهمت را می شنوم."محمد...ویلچر...مین...سومارغرب...."ازمحمد خوشم نمی آید ولی به گردنت حق دارد. این خاطره را بارها ازتو شنیده ام که "هردوجوان بوده اید وتازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودید، که برای گذراندن سربازی،به جبهه اعزام می شوید ودرجریان یک عملیات ،محمد بافداکاری جانت را نجات می دهد ولی نخاع خودش قطع می شود وپاهایش راازدست می دهد...ازجبهه که می آیید،براثررفت وآمدها ی روزانه ات به خانه ی آن ها برای عیادت محمد،با خواهرش دوست می شوی و به او وعده ی ازدواج می دهی ، ولی پس ازمدتی اورارها می کنی وخواهر محمد، به مرزجنون می رسد ومحمدرابطه اش را باتو قطع می کند....پس ازسال ها به دست بوسی او می روی واو بزرگوارانه تورا می بخشد ورابطه ی شما دوباره جان می گیرد..."پیک پنجم را که می نوشی، سیگار پشت سیگار می گیرانی و فضا را پراز دود می کنی...دوباره مبهم می گویی و می شنوم"...خانه...محمد...رفیق...".درهرجمله ات،نام محمدبه گوشم می رسد.سرگیجه دارم وگرمم شده است.با تلخی پیک ششم، صورتت درهم می رود واعتراف تلخی را آغاز می کنی...این که درهمان روزهای آشتی ، درگیر رابطه با همسرمحمد شده ای....این که ازسست نهادی خودت بدت آمده است و ازنگاه معصومانه ی محمد، شرم می کنی...این که ازهمسرمحمد، امروزگریزان می شوی وفردا دوباره همه ی عهدوپیمانی را که باخودت بسته ای فراموش می کنی....پکی به سیگارت می زنی وگره بغضت گشوده می شود.اشک می ریزی وزمین وزمان را به هم می دوزی تا خودت را توجیه کنی.کلمات وجمله های نامفهومت درفضا طنین اندازمی شود."محمد...ویلچر...نخاع...همسرش...نیاز...نگاه..."....من داغ داغ هستم.چشم درچشمانت می دوزم وهیچ نمی گویم.می گویی :"من ...محمد..."و گریه می کنی.لبانم سنگینی می کند.رویم راازتو برمی گردانم ومی گویم:"محمد، دربرابر تو همیشه یک برنده ی مادرزاد، بوده است..."پیک هفتم دردستان لرزانت ، بی قراری می کند.می پرسی:"من خیلی گناهکارم ؟همه ی این ها آیا تقصیرمن است؟..."می گویم:"نمی دانم..."
درکوهستان پرازبرف و یخ ، درمیان باد وطوفان ومه ، تنها مانده ایم.گروه را گم کرده ایم.راه را گم کرده ایم وترس مرگ برجانمان سایه افکنده است.هواتاریک است وساعت ها راه پیموده ایم.مرا محکم بغل کرده ای ومثل بید می لرزی.می گویی:"زنده می مانیم؟بگو که نجات پیدا می کنیم...توراه را بلدی؟ نقشه داری؟..." ...نگاهت می کنم.دستان یخ زده ام را برپیشانی کوچکت می کشم. موی پریشانت را نوازش می کنم وبه تو چشم می دوزم و می گویم:"محکم باش زن! ما نجات پیدا می کنیم."سرما امانت رابریده است.صورتت ازشلاق بادوحشی، سرخ شده است ودستانت توان ندارند.من هم وضعیتی بهترازتو ندارم.دستانت را محکم می گیرم و به دنبال خودم می کشانمت.نمی توانی بیایی.کولت می کنم ودرمیان برف ها ناامیدانه پیش می روم...تقدیر، دوباره مارا درکنارهم قرارداده است.درهمین گروه کوه نوردی با هم آشنا شدیم.دوازده سال پیش...به هم علاقه مند شدیم ومدتی بعد ،تو ازمن بریدی....خبردار شدم که با یک وکیل ازدواج کرده ای که می توانسته تورا به آمریکا ببرد...من هم پس ازتو ازدواج کردم...مدت ها با گروه به کوه نیامدی و کسی خبرزیادی ازتو نداشت...پنج سال پیش با لبخند فاتحانه ای بازگشتی ... ازشوهرت جدا شده بودی...دخترهای گروه گفتند که فرزندت را به او سپرده ای و مهریه ات را تمام و کمال گرفته وزندگی راحتی داری...دراین پنج سال ، درتمامی صعودها و کوه پیمایی ها ، هرگز با تو هم کلام نشدم...اما امروز دوباره برسرراه هم قرارگرفته ایم و این بار باید جان همدیگررانجات بدهیم....درمیان بهمن وبرف، ناتوان وگرفتارمانده ایم.هوا روبه تاریکی می رود وزوزه ی شغال وگرگ شنیده می شود.با دستان بی حس ولرزانم ، زغال اندک درون کوله ام را با اندکی کاغذ به آتش می کشم ویکی دو دست لباس راحتی که همراه خودم آورده ام را درون آتش می اندازم.می پرسم:"لباس اضافی نداری که درون آتش بیندازم؟"سرتکان می دهی که یعنی :"نه!" ومن می دانم که دروغ می گویی.اخلاقت را می شناسم...دستانت یخ زده اند.آن هارا روبه روی صورتت گرفته ای.تورا بغل می کنم وتا کنار آتش می کشم .بادگیرم را در می آورم وبرتنت می پوشانم....سردم می شود.درکنار آتش می لرزم ولی تو کمی جان گرفته ای...شب تمام ظلمت و وحشتش را به جان کوه می ریزد.کوله ام را به درون آتش می اندازم...نقشه وقطب نمارا نگاه می کنم .می گویم:"فکر می کنم تا نزدیک ترین پناهگاه ، پنج کیلومتر، فاصله داریم.اگر جان سالم به درببریم...یکی دو ساعت، استراحت کنیم وبعد به راه بیفتیم..."سرتکان می دهی که یعنی:"باشد!"می گویی:"یادت می آید فیلم سلطان را! ادای قهرمانش را هنوز در می آوری؟...!"...صدایم را ته گلو می اندازم و می گویم:"من این کاره نیستم! وردستم! موقت!..."وتو درمیان لرزش محسوس اندامت قهقهه می زنی و دندان هایت ازسرما به هم می خورند...و می گویی:" آبی ،خاکستری، سیاه حمید مصدق را برایم دکلمه کن..." می گویم:"بهتر است بخوابیم .باید استراحت کنیم.من یک کیسه ی خواب دارم وتو هم که کیسه ات را گم کرده ای.بیا هردودرون همین یکی ، می خوابیم.من خیلی خسته ام..." ...ناز می کنی و سرتکان می دهی که یعنی:"نه!"...می گویم :"باشد تو یک ساعت بخواب.من بیدار می مانم.بادگیرم را بده و بخواب....می گویی :"سرداست. من با بادگیر می خوابم."..بی آن که منتظر جوابم بمانی، دربرابر نگاه حیرت زده ی من ، با بادگیر،به درون کیسه می خزی ودرکنار آتش می خوابی...ومن درکنار شعله ای که به خاموشی ومرگ نزدیک است وهرازگاهی درون آن چیزی می اندازم، قدم می زنم وهرلحظه به مرگ، نزدیک تر می شوم...حالم ازخودم به هم می خورد.ازاین که هم امروز وهم آن روزها از مهربانی من بهره برداری می کردی.ازاین که می دانستی وقتی ازمن درخواستی داری ، نمی توانم "نه"بگویم وانجامش ندهم...لبه ی پرتگاه هستیم وسرمای این بادسوزناک لعنتی ، امانم رابریده است.به صورتت در کنار گرمای آتش نگاه می کنم.جان گرفته ای و درون کیسه ی خواب آرمیده ای...به مرز یخ زدن رسیده ام.آهسته به کنارت می آیم ومی گویم:"دیگر رمقی برایم نمانده است!"بوسه ای برگونه ات می زنم و می گویم:" بهتر است جایت را با من عوض کنی...یا حداقل اجازه بده من هم درکنارت بخوابم..."غلت می زنی و جمع می شوی یعنی که متوجه صدایم نشده ای...اخلاقت را می شناسم...حالم از فداکاری های خودم به هم می خورد...به سختی پیکر بی جانم را به کنار پرتگاه می کشانم.صدای گرگ هااز پایین پرتگاه می آید...نگاهت می کنم.خاطره های آن روزها را مرور می کنم.تو از طریق من به آن چه می خواستی می رسیدی ...احساس بدی به من دست می دهد...نزدیک سپیده ی صبح است.جان ندارم... به صورتت که خواب آسوده ات را روایت می کند می نگرم .سرماجانم را احاطه کرده است ...آهسته به کنارت بازمی گردم.رد پاهایم در برف ها به جا می مانند..با تمام توانم به کیسه ی خواب لگد می زنم .فریاد می زنم و تو را با کیسه می کشم،دست وپای بی حاصلی می زنی ومن تورااز پرتگاه به پایین می اندازم.صدای جیغ های ممتد تو درکوهستان می پیچد.تصور وحشت تو ازمرگ ،گرمم می کند...می دانم که جسدت خوراک گرگ ها می شود...باید به راه بیفتم.باید پنج کیلومتر دیگر زنده بمانم تا به اولین پناهگاه برسم....
وارد کافه می شوم.کافه ی کوچکی با سه میز کهنه وچندصندلی چوبی روسی.کافه ای که بانوی مهماندارش من وتو را می شناسد، اما قصه ی ی مارا نمی داند...کافه ای که صاحبش با سبیل سیاه وتاب خورده، در میان نورتیره و دود سیگار و نوای موسیقی ، زیر چشمی رابطه ی همه ی مشتریانش را دنبال می کند...در میز کناری ، پشت به من، نشسته ای ومرا نمی بینی.با جوانی که روبه رویت نشسته است، گرم صحبتی ونرد عشق می بازی.با شورو هیجان برایش حرف هایی را می گویی که برای من هم گفته ای.همان قصه ها و حرف های شیرینی که از تو می شنیدم وبرایم همیشه لذت بخش بود...نوشیدنی سفارش می دهم...برمی خیزم وکتابی را از قفسه ی گوشه ی کافه برمی دارم ... دوباره می نشینم ومشغول مطالعه ی شعرمعاصر می شوم.به کلمات نگاه می کنم .آهنگ ملایمی فضای کافه را دلنواز می کند...هوای بیرون کافه بارانی است...به تو نگاه می کنم،تکان خوردن دست هایت را می بینم ودیگر صدایت را نمی شنوم...به تو فکر می کنم...به رابطه ی عاشقانه ات با جوان برازنده ای که روبه روی من نشسته و باچشمان معصومش مرا می پاید...نگاهم را از او می گیرم وبه کتاب می نگرم.بانوی مهماندار برایم قوطی نوشیدنی را به همراه لیوانی که لیمو به آن آویخته ،می آورد...دوباره در فکر فرومی روم.به احساس عاشقانه ای که روزگاری نسبت به من داشتی ومن حیران بودم که در برابر علاقه ی مهار نشدنی دوران نوجوانی ات، چه واکنشی نشان بدهم...به منی دل باخته بودی که نباید!... تو پاک بودی وعاشق.حیف بود که نهال نازک احساست دستخوش طوفان بشود...چاره ، فرار بود!هردو از هم می گریختیم.فراری که همیشه به بن بست ختم می شد...پس از پنج سال یک روز به دیدارم آمدی و حس کردم وقت خوبی برای گفتن و شنیدن است...همان روز گفتی که عاشق کسی شده ای... وبعد تر گفتی که روزگاری عاشق من بوده ای...وقتی به تو گفتم که در تمام این سال ها تورا حس کرده ام، باورم نکردی...وقتی که گفتم برایم خیلی مهم بوده ای، خندیدی...روزگار،گاهی آدم ها را تنها می گذارد...پس از آن روز، چیزی در تنهایی ما شکل گرفت که جای عاشقانه ای نداشت ولی طلب تورا از نوجوانی ات می گرفت ومرا سرشار می کرد...حالاوقتی که نیستی، حتمن تنها نیستی..با صدای بلندت که در کافه می پیچدوبا هیجانت که برایم آشناست،به خودم می آیم... برای جوانی که روبه روی من نشسته است، خاطره ای تعریف می کنی و او می خندد... به کتاب شعر نگاه می کنم و برای خودم نوشیدنی می ریزم... برمی خیزید ومی روید.عجیب است که مرا نمی بینی!...پیامکی از یک دوست به دستم می رسد، برایم نوشته:...شما مردها خیلی پیچیده شده اید...
"خودت ازاین بالا زمین رانگاه کن! ببین چه قدرقشنگ است!دلت رانمی برد؟چرخش بی وقفه ی آن راببین!آسمان آبی رنگ وشب های مهتابیش را نظاره کن.من با حرف های تو قانع نمی شوم.من دلم رنگین کمان آن جا رامی خواهد.مراازتبعیدبه زمین نترسان.می خواهم بروم وتن لختم رابه آب های گرم آن جا بسپارم وبعد درمیان ماسه های ساحل درازبکشم ولذت تابش خورشید برتنم را بچشم .منعم نکن.دلم می خواهد عاشق بشوم ولذت دویدن با آدم را درلاله زاران مرطوب تجربه کنم.این جا در بهشت تو،نه خوبی هست ، نه بدی،نه عشق هست،نه هیجان ونه امید ونه حتا رقیبی که آدم به شوق حفظ من ، برایش چشم غره ای برود.مطمئن باش که دسته گل به آب می دهم واین سیب سرخ رامی چینم.دلم می خواهد که زن باشم وتوبرمن برگ بپوشانی.کاش می دانستی که نافرمانی از تو،چه قدر برایم وسوسه انگیزوشیرین است.توخودت بازنده خواهی بود، من که چیزی راازدست نمی دهم .روزی برایم نقشه ای می کشی و من خواهم مرد وتو دوباره مرا پیش خودت بازمی گردانی...توطاقت دوری مرانداری،آدم بهانه است...ماندن من دربهشت هم بهانه است..."
وقتی زنگ تلفنم به صدادرآمد ، وقتی شماره ای نا آشنا روی صفحه اش حک شد، حوصله ی جواب دادن،نداشتم ... با خستگی واخم کلید پاسخ گویی را فشردم و ناگهان همه چیزبرایم تغییر کرد. صدای گرم و آشنای تو پس از سال هابه گوشم رسید...خستگی را فراموش کردم.شگفت زده شدم،دوباره حس دوست داشتنت درمن زنده شد...وتو پی در پی گفتی و من شنیدم.گفتی:" ...همیشه ، پشت هرواکنشی یک دلیل منطقی هست"...گفتی که اگردراین سال ها جوابم را نداده ای ، اگرازمن گریزان بوده ای، دلیلی برای پایان نیست...گفتی:"پس ازاین همه سال، می خواهم به عشقی اعتراف کنم که هیچ گاه ازمن جدانشد..."گفتی که یک طرفه قضاوت نکنم وازعمری که گذشت با حسرت یادنکنم...گفتی که با اولین پرواز می آیی و ازمن خواستی که به دیدارت بیایم...گفتی حرف ها ودلایلت را که بشنوم، به تو حق خواهم داد...گفتی :"مطمئن باش که حرف هایم ،آغازیک بازی تازه نیست.مطمئن باش که دوست داشتنی اگر بود،با تو بود..."گفتی که تنهایی توراشکسته است.گفتی که می خواهی فقط نیم ساعت درکافی شاپ فرودگاه مراببینی...گفتی هنگام نوشیدن یک چای گرم، دست های فراموش شده ام را می گیری وبه چیزی اعتراف می کنی که تمام ذهنیت گرد وخاک خورده ی مرا،پاک خواهد کرد...گفتی به من خواهی گفت که چرا آغاز کردی...ادامه دادی و بعد بی آن که برایم بگویی چه شد، به همه چیز پایان دادی...خاطره ی نیامدنت درآن شب سرد، دوباره درذهن من پیچید...
...حالا من نیم ساعت است که درکافی شاپ فرودگاه نشسته ام.با دسته گلی از گل های میخک ویاس...این بار هم نمی آیی...هواپیمایت سقوط کرده است...ولی من هنوزهم نشسته ام...
همه ی زندانیان این بند، رفقای منند...."ممد"رابه جرم کشتن مردی آورده اند که مزاحم زنش می شده است......."ابولی " چهارمین باراست که به اتهام شرب خمردستگیرمی شود ،سه بارقبلی تازیانه خورده است واین بارباید اعدام شود......" نیت "خونش به جوش آمده وشوهر خواهرکثافتش را کشته است،مردک هرروزخواهر نیت را با کمربند کتک می زده است...."بهادر "را درمرز کردستان گرفته اند،با یک تریلی پرازماهواره.بهادر، برادری بستری در بیمارستان کرمانشاه دارد که شیمی درمانی شود....."هیوا" قصدداشته که غیرقانونی ازمرز فرار کند تا زنش رادرترکیه ملاقات کند، با مامورین مرزی درگیر می شود ، با گلوله پایش را فلج کرده اند و فرداصبح به اتهام درگیری مسلحانه به دار آویخته می شود....دختر "اسی"، سرطان دارد.زنش خودفروشی می کرده وخودش تریاک فروشی، زن را که گرفته اند، اوهم لورفته است ....."سیا" عاشق بوده است.عاشق زنی به نام پریا.با هم به شمال می روند، خانواده ی دختر به جرم آدم ربایی ازاو شکایت کرده اند و پریا دردفاع ازاو دم برنیاورده است....."ابی "قاتل نیست،برادرمیانسالش درلرستان جوانی را کشته، ولی پنجاه نفرازاقوام مقتول ،دردادگاه قسم خورده اند که ابی راهنگام قتل دیده اند که چاقویی درقلب مقتول فروکرده است تا اورا به جای برادر اعدام کنند تاداغ ابی جوان بردل مادرش بماند و ابی هرگز به قاتل بودن برادرش اعتراف نکرده است ......فردا قبل ازسپیده ی صبح ، همه ی مابه دارآویخته می شویم.این شام آخراست.درسفره ی ما هیچ چیزی برای به یادگارماندن این شب، نیست.اتاق ماتاریک است وسقف آن ، راهی به آسمان ندارد.تنها یادگار این شب، صدای "همایون "است که خراباتی می خواند...