به خودم ،می خندم!این سزای من است!...کسی که از روزگاردرس نگیرد،همین گونه می شکند... تمرین عشق را بامن آغازکردی وتجربه کردی که چگونه می توان ،کسی رادوست داشت ...آن روزهامی دانستم که پایان این راه به جزشکستگی شیشه ی روح من نخواهد بود...تو مال من نبودی،دل سپردن به تو اشتباه بود ...امانترسیدم!دلم به حال خودم نسوخت...پای درمسیری گذاشتم که آخرش رامی دانستم...فرض کردم که احساس توازجنس دلبستگی پیله وپروانه است وبه آن اهمیت دادم،اگرچه هرگزتورا درگیراحساس خودم نکردم...چراکه نگران شکستن بال های لطیف پروازت بودم...به چشم هایت وفراربی قرارآن ها که خیره می شدم ،همه چیزرامی دیدم،اما نمی خواستم که باورکنم...حق نداشتم!امابه بودنت،به ماندنت، نیازداشتم،احساس تنهایی می کردم وخسته بودم...مشق های احساست را که دردفترقلب من قلم زدی ،عشق دیگری ازراه رسید...عاشق شدی ورفتی ودریغ ازدست هایت که برایم دربادآن غروب لعنتی، به خودتکانی بدهند...درست همان روزهایی رفتی، که ماندنت راباورکرده بودم...تاکی انتظاربکشم که مثل همان روزهای خوب باشی و برگردی؟...سه روزپیش شکستم و نفهمیدی...چرانفسم بالا نمی آید؟تاکی منتظرباشم که بالبخندشیرینت ازراه برسی؟چرابرپیکرم خاک می ریزند؟...
لب دریای پرخروش،روی ماسه های ساحلی دراز می کشم .درست درمرزدریا وساحل...پاچه های شلوارم تا زانو خیس می شود وآب روی آن ها سرمی خورد وبازی می کند...دست هایم رازیر سرم می گذارم و به آسمان ابری زل می زنم...سایه ی لطیفت ازپشت سرم به دریانزدیک می شود،آمدنت راحس می کنم...طوفان می آیدوتوبه من نزدیک می شوی...موج سهمگینی به سمت ساحل می آیدوسرتاسر بدنم خیس می شود و توهم با قطره های آن خیس وخندان می شوی...می آیی ودرکنارمن می نشینی ولبخند می زنی...جهانم تازه می شود...می بوسمت و به چشم های روشنت خیره می شوم...لبخند می زنی وموهای روشنت درباد می رقصد...زمزمه می کنم:"من چه دارم،هیچ...توچه داری؟همه چیز..."درحیرت فرومی روم وبازازتومی پرسم:"چرابامن می مانی؟"...اخم می کنی ودستم رامی گیری ومرامی بوسی وباهم درماسه ها وآب،غلت می زنیم...لباس هایمان خیس و ماسه آلود می شود...صورتم پرازماسه وخاک می شود...می خندی ومی گویی:"طوفان می آید...موج می آید...بیابرویم...سرما می خوری..."...می خندم...دست لای موهایم می کنی و گونه هایت گل می اندازد وقتی که می گویی :"بگوهمیشه بامنی..."...می خندم...برمی خیزی می روی ومی گویی :" زودبیا!...بیا عقب تر... هواطوفانی ست..."..چشمانم را به علامت پذیرش بازوبسته می کنم...تودورمی شوی و من درون آب می روم...جلومی روم وازتودورمی شوم...دور...آن قدرکه مرانبینی... روی آب درازمی کشم...موج می آید ومرادرکام خودفرومی برد..تقلا نمی کنم ومی گذارم آب،ریه هایم راپرکند...تمام شد...بودن من باتو تمام شد...ایستگاه آخر رسید...باتونماندم...
رفیق من!جای توخالی است!... دلم که می گیرد،دوست دارم که توباشی وبه تکرار خاطره های خوبت،جامی برایم پرکنی ولبخندی بزنی وچشم به زمین بدوزی و آهسته ترانه ای زمزمه کنی و بعد ،روبه سوی آسمان کنی و به گونه ای که فقط من بشنوم، زیرلب بگویی که:"هی ! ابرهای بی حوصله را ببین !حواست که هست!فلانی بازهم،دلتنگ توست..."
...ومن ،جامی از دستان لرزان توبگیرم و یک آن نفسم بالا نیایدورندانه لبخندی تحویلت بدهم و مغرورانه بگویم که :"حواسم هست رفیق...سرتوسلامت،می دانم که با عشق او چه بایدبکنم..."
.. حالا،.باران که می آیدوتنهاکه می شوم،تودیگرنیستی ... اگربودی وجامی برایم پرمی کردی ولبخند می زدی وسرم سنگین می شد،ازخودم به تو گله می کردم که:"ندانستم چه بایدبکنم،اشتباه می کردم..."وازتوبه خودت گلایه می بردم که:"تو لحن بی حوصلگی ابرها را اگرچه حس می کردی،اما فلانی دل تنگ من نبود...این من بودم که دلتنگ اوشدم..."
مرد،پیامکی برای همسرش می فرستد...زن،آن را برای دخترجوان همسایه می خواند...
{ازذهن دخترجوان می گذرد}:"چه مرد عاشقی!...چه خوب!...کاش!...وای!..."
{ازذهن مرد می گذرد}: "این راه خوبیه...پیام عاشقونه ی من بهِش می فهمونه که همیشه به یادشم ...وقتی برسم خونه، حتمن خوشحاله و دیگه بهونه نمی گیره...باید بدونه که چه قدر دوستش دارم هنوز..."
{ازذهن زن می گذرد}:"مردک احمق! فکرکرده من خرم!معلوم نیست می خواسته واسه کدوم عوضی، اس ام اس بفرسته اشتباهی واسه من فرستاده !...یا معلوم نیست اس ام اس کدوم خری رو سندتو آل کرده،پف یوز..."
...
...رابطه ی شکرآب زن ومرد، به بحران می رسد...زن،یک روز ابری می رود ومردرا برای همیشه تنها می گذارد...مرد، یک روزبارانی، درخانه خودکشی می کند...
دخترجوان همسایه دوقطره اشک می ریزد...
عشق بازی،پیشه ی من بود،اما باورمن نبود... به نگاه کبوترهای محزون، عادت داشتم ولی آهنگ عاشقانه ی جاری ازدرون سینه های کوچکشان، مرا مسحورخودنکرد ...حالا،درهوای بارانی این روزهای من، قناری سینه سرخی با چشم های روشن پر می زند ...باورم نمی شود! دلتنگ ترانه ی دلنشین اومی شوم،لحظه به لحظه،خط به خط...
مردی که همه چیزرا فراموش می کرد،رو به دختر زیبایی که بااوبرسریک میزنشسته بود کرد وگفت:"آیامن شمارا می شناسم؟"...دخترزیبای پری رو، لبخندی به اوزد وگفت:" عزیزم ،برای صدودوهزاروهفتصدوبیست وچهارمین بار می گویم!من،عشقت،دوست دخترت، همراه تنهایی هایت، شنونده ی حرف هایت ، هم پیمانه ی مستی هایت،پابه پای قدم هایت، زمزمه کننده ی ترانه های دلخواهت و بخشنده ی زیباترین لبخندها و مهربان ترین نگاه ها به تو هستم..."سپس دوباره گونه ی مردرابوسیدودستش راگرفت...مرد سری تکان داد و لبخند تلخی زد وپکی به سیگارش زدو پیک دیگری نوشید و گفت :"پس من مردخوشبختی هستم که تورادارم!به یقین من شوق زندگی را ازتو به دست می آورم وباید همیشه قدردانت باشم....باید به تو هدیه ای بدهم که هرگزفراموشم نکنی..." مرد ازروی صندلی برخاست...ایستاد...اندکی تلوتلوخوران راه رفت...درمیان نورآبی اتاق،میزی دیده می شد با سفره ی حریرقرمزکه دوشمع سوسوزن روی آن قرار داده شده بودوچند بطری خالی که روی آن خودنمایی می کرد...مرد،با حال خوشی که داشت،روبه دخترگلگونِ نشسته درپشت میزنمود...اندکی خیره شد وگفت:"آیا من شمارا می شناسم؟"...
نامه ات رابارهاخواندم وهربار ریه هایم از هوای تازه ی یادت پرشد...حال مرا پرسیده بودی...حال من خوب است،نگران من نباش!...دلتنگ هستم ولی...ولی عزیزمن، چرامی خواهی به دکتر مراجعه کنم؟من که...فقط کمی خسته ام!کافی است کف اتوبان بخوابم وماشین هاازروی من عبورکنند،آن وقت سرحال می آیم...باورکن ونگران نباش! این همه درغربت، حرص نخور...این همه برای من جوش نزن!...همین روزها از بالکن طبقه ی چهارم می پرم...پروازبهترین تفریح است..
دوره می کنم خاطره هایِ به جای مانده از بیداریِ شب هایِ چای نوشیدن و تفسیر کردنِ مهتابِ افتاده بر پشتِ آن پنجره را...جست و جو می کنم معنایِ عشق را در این ذهن تب دار ،لا به لایِ گفت و گوهایِ به یاد مانده از تو...خاطره یِ دودِسیگاری که تورا می سوزاند،مرا سیال و آهسته می کشد،به هر جایی که "بوی برادر" می دهد...من با طنینِ صدایِ تار، انگشتانِ هنرمندت را و با آسمانِ پرستاره ی شب ، چشمانت را به خاطر می آورم که به بی نهایت خیره می شد و وقتی که می چرخید وبه من می نگریست، اشک بود که در عمقش، لانه کرده بود.... غرور مردانه ات اجازه نداد که به من بگویی، دلباخته ی کسی هستی که درگیر رابطه با من است...نشد که بگویی تنهایی امانت را بریده است...نگفتی که "من" در همه ی آن شب هایی که با "تو" از "او"می گفتم، ذره ذره به پایان می رسیدی...نگفتی که "او" را دوست داری.... نگفتی که "او" می تواند به زندگی " تو " دوباره معنا ببخشد.بعدها این را فهمیدم...وقتی که "تو" پرکشیدی... "من" رفتم..."او" گم شد...
فقط یک "شش و بش" کم داشتم...تاس آخر، تکلیف راروشن می کرد....یا "شش درش" می کردم و می بردم، یاهمه چیز را همچون همیشه می باختم..."خانه ی افشار"ش را بسته بودم...نه! این بار نمی باختم!...تقصیر تو شد که قمارآخرم ناتمام ماند...سرقلیانی برنجی،گوشه ی لبم بودوجامی دردستم ونگاهم به تاسی که باید برمی داشتم ...که تو ،خرامان، درنور شمع سوسوزن اتاق ،خسته ازگرد راه رسیدی...اگردستم به هنگام ریختن تاس خشکش نمی زد...اگرمحو تماشای تو غزال نمی شدم....آه! اگر تو نبودی، من هم این قمارلعنتی را تمام می کردم...همیشه منتظر این پیروزی شیرین بودم...آخرین قمار!...می شد سرمست از برد ، همان جا دراز بکشم و خراب تراز همیشه ، شعر زمزمه کنم و پیک آخر رابنوشم... جامی پرازقرص های حل شده...چشم هایم را ببندم ودیگربازنکنم...اما نرد دل باختم ...به شوق هم صحبتی با تو به راه افتادم...پایم به پیک خورد وریخت...همه ی نقشه های مرا به هم زدی... نیمه کاره ماند...آه از دست تو...عاشقم کردی!...همه چیز خراب شد...خراب....
"حالاهی بگرد، چشمانت رابدوز به هرجا که فکرمی کنی نامی و نشانی ازمن هست.بی وقفه درذهنت مرور کن خاطرات مرا.حالا به ازای تمام روزهایی که بامنی ، دیگرمن باتو نیستم.ذره بین به دستت بگیر و ردپاهای کف خیابان ها را با جای پای من مطابقت بده، نشانی ازجاده ی رفتنم، نخواهی یافت.حالاهرصدایی به گوش می رسد را با زنگ صدای من مقایسه کن،دیگرترانه های مرا نخواهی شنید. باد ازاین پس،نه در دریا، نه درجنگل و نه درکوه، نامه های مرا برای توبه ارمغان نمی آورد .دیگردیرشده است.خیلی دیر.شاخه ی بیدمجنون به زمین رسیده و برخاک غریب، "خداحافظ" نوشته است.حالا تمام خاطرات شیرین ما، وارونه شده است. ما موازی شده ایم وهرگزبه هم نمی رسیم. نمی دانم کدام یک ، اما ازمادونفر،یکی مرده است...."
درمی زنی ومن در را به رویت باز می کنم.دسته گلی دردست داری ازگل های سرخ وسفید ، همراه با روبان سرخ...من همین هارا در خواب دیشب هم دیده بودم...نگاهم می کنی.چشمانت غرور چهارده سال پیشش راازدست داده است.شکوه چهره ات درهم شکسته.غرور همان روزی که گفتی :"می روم تاثابت کنم که ازابتدا هم به تو تعلق نداشته ام...می روم تا عشقم رادر جای دیگری جست وجو کنم"... ومن درپاسخت گفتم که:"هرگز برنگرد"...حالا پس ازاین همه سال بازگشته ای...به من نگاه می کنی و با لبخند می گویی:"چه قدر با موهای جوگندمی ، سردوگرم چشیده به نظر می آیی..." احساس می کنم بازی تازه ای را شروع کرده ای....من تمام این هارا درخواب دیشب هم دیده بودم ....ناگهان اشک، پهنای صورتت رادربرمی گیرد... سربر شانه ام می گذاری ومی گویی که دیروز، تو وهمسرت برای همیشه یکدیگر را ترک کرده اید.وحالا درجست وجوی عشق ازدست رفته ی جوانی ات،آمده ای به دیدارمن...همه چیز مطابق خواب دیشب است ومن مات ومبهوت وساکتم،مثل همان روزها... منتظردعوتم نمی مانی ووارد خانه می شوی...می دانم که حالا ،درست مثل خواب پریشان دیشبم ، مانتویت را در می آوری وزیر آن لباس سرتاسر سفیدی برتن داری...دیگر خبری ازآن اندام زیبای آن سال ها نیست...حالا باید موهایت را آهسته درهوا بچرخانی وعطرش مرامست کند...وهمین اتفاق می افتد....چشم درچشم من می دوزی ...دوباره ویرانم می کنی وآهسته وخرامان پشت میز می نشینی...هیچ چیز، دراراده ی من نیست...همه چیزرادیشب دیده ام ...چیزی نمی گویی..روبه رویت می نشینم وحرفی نمی زنم ...ورق ، بهانه ی خوبی برای گریز از هم صحبتی است...حتا می دانم که اکنون چه برگی رارو می کنی وسرنوشت این بازی چیست...تاسحر، سیگار پشت سیگار است که آتش می زنی و پیاله پشت پیاله است که برهم می زنیم ...حساب وکتابش رانداریم...مستیم وهیچ حرفی برای یکدیگرنداریم...دیگرچشم درچشم هم نمی دوزیم...ضربان قلبم بالا می رود...می دانم که خواهی گفت که "خسته ای دیگر ، بخواب! "...و هنگامی که خوابم می برد، بسته های قرص را ازکیفت در می آوری، درمشروبت حل می کنی و می نوشی و آرام ،می میری، مثل کابوس دیشب من ...ناگهان می گویی:"خسته ای دیگر، بخواب" ...ومن نمی خوابم تا خواب وحشتناکم تعبیر نگردد....چشم به تو می دوزم وچیزی نمی گویم...صورتت مهربان وصادق ترازهمیشه است ... پیاله ای دیگر می نوشی و می گویی:"خسته ام، می خواهم اندکی بخوابم"...می ترسم نقشه ای داشته باشی ، من نمی خوابم وچشم ازتو برنمی دارم، نمی خواهم اسیر کابوسم شوم...نمی خواهم بخوابم وتو بیدارشوی وقرص ها را برداری...نمی خواهم بگذارم که ازدست بروی...توچشمانت را می بندی ومعصومانه می خوابی...آهسته به کنارت می آیم ودست لای موهایت می کشم و نوازشت می کنم...عشقی دوباره در من جان می گیرد...دستت را می گیرم...خدای من!یخ کرده ای!...دق کرده ای!...رفته ای.....
درکنارمن دراز کشیده ای.معصومانه می نگری به چشم های من.آفتاب کم رمق پاییز ، موهای خرمایی ات رانوازش می کند.دست ، لای موهای من می بری ومن دستان ظریفت را می گیرم وانگشتان لاغرت رابه پیشانی ام می کشم وآهسته ازروی پلک هایم می کشانم ومی لغزانم روی لب هایم ومی بوسم.گر می گیری ولب ورمی چینی وبه من نزدیک تر می شوی...محکم درآغوشت می گیرم وروی خاک باغ ، درمیان برگ های زرد وخشک غلت می زنیم...سربه روی سینه ام می گذاری ومن درگوش تو ، شعر، زمزمه می کنم...چشم هایت را می بندی و مانند خواب زدگان خسته ، دل به آغوش من می سپاری،خورشید کم رمق برصورت معصوم تو می تابد...دردلم با توسخن می گویم:"من مردی نیستم که بتوانی عاشقش شوی...من قتل کرده ام...پارسال!...درجریان یک سرقت مسلحانه...من تحت تعقیبم!..."...نگاهم می کنی!ساکتم!...نگاهت می کنم!چیزی نمی گویم...
"مراببخش اگر روی این صندلی ها درازکشیده ام...خسته ام...پلک هایم مدام روی هم می افتند. مستم وچشم هایم گرمای شیرین خواب را انتظارمی کشند.اماتو این جام آخری راکه نوشیدی ، بازهم قهقهه بزن وبرایم خاطره بگو.چه قدر خوش گذشت!دو روزتمام است که نخوابیده ایم وتو مدام می نوشی ومی خندی و به من می گویی که هرگزدرزندگیت این گونه شادنبوده ای...پریشب که در خانه ام رابه رویت بازکردم،می دانستم برای چه آمده ای...ازلرزش خطوط چهره ات فهمیدم که اجیرت کرده اند... به من خبرداده بودند...می دانستم کینه ی آن ها تمام شدنی نیست ...به تو لبخندی زدم وبه درون خانه دعوتت کردم.دو روزاست که این جا، پشت همین میز نشسته ایم وجام پشت جام است که خالی می شود.دو شبانه روزاست که حتا یک چراغ روشن نکرده ایم.درسکوت این خانه ،چهل وهشت ساعت است که باهم گفته ایم وخندیده ایم....رفیق تنهایی هم شده ایم ومن برایت گیتارزده ام وترانه خوانده ام.اشک ریختی وازتلخی های روزگارنامرادت گفتی وشعر خواندی ومن گوش کردم و دلداریت دادم... بعد شروع کردی به خاطره گفتن، چه قدرقشنگ تعریف می کردی ومن درحال مستی وخواب آلودگی ، طرح مبهمی ازتورامی دیدم که قهقهه ی مستانه می زد ومن فقط لبخند می زدم. ...حالا خیلی خسته ام، می خواهم بخوابم...توهم ازمن نترس.رفاقتمان رافراموش کن ، وقتی که خوابم برد ،خنجرت را ازکیفت دربیاور،کارت راتمام کن وبرو..."
پیک چهارم راکه بالا بروی و سیگار دوم راکه دود کنی، طبق عادت همیشگی اراجیف گوییت شروع می شود.بی وقفه حرف می زنی ومن فقط نگاه می کنم.درمیان حلقه های دود ونورسفید ، کلمات مبهمت را می شنوم."محمد...ویلچر...مین...سومارغرب...."ازمحمد خوشم نمی آید ولی به گردنت حق دارد. این خاطره را بارها ازتو شنیده ام که "هردوجوان بوده اید وتازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودید، که برای گذراندن سربازی،به جبهه اعزام می شوید ودرجریان یک عملیات ،محمد بافداکاری جانت را نجات می دهد ولی نخاع خودش قطع می شود وپاهایش راازدست می دهد...ازجبهه که می آیید،براثررفت وآمدها ی روزانه ات به خانه ی آن ها برای عیادت محمد،با خواهرش دوست می شوی و به او وعده ی ازدواج می دهی ، ولی پس ازمدتی اورارها می کنی وخواهر محمد، به مرزجنون می رسد ومحمدرابطه اش را باتو قطع می کند....پس ازسال ها به دست بوسی او می روی واو بزرگوارانه تورا می بخشد ورابطه ی شما دوباره جان می گیرد..."پیک پنجم را که می نوشی، سیگار پشت سیگار می گیرانی و فضا را پراز دود می کنی...دوباره مبهم می گویی و می شنوم"...خانه...محمد...رفیق...".درهرجمله ات،نام محمدبه گوشم می رسد.سرگیجه دارم وگرمم شده است.با تلخی پیک ششم، صورتت درهم می رود واعتراف تلخی را آغاز می کنی...این که درهمان روزهای آشتی ، درگیر رابطه با همسرمحمد شده ای....این که ازسست نهادی خودت بدت آمده است و ازنگاه معصومانه ی محمد، شرم می کنی...این که ازهمسرمحمد، امروزگریزان می شوی وفردا دوباره همه ی عهدوپیمانی را که باخودت بسته ای فراموش می کنی....پکی به سیگارت می زنی وگره بغضت گشوده می شود.اشک می ریزی وزمین وزمان را به هم می دوزی تا خودت را توجیه کنی.کلمات وجمله های نامفهومت درفضا طنین اندازمی شود."محمد...ویلچر...نخاع...همسرش...نیاز...نگاه..."....من داغ داغ هستم.چشم درچشمانت می دوزم وهیچ نمی گویم.می گویی :"من ...محمد..."و گریه می کنی.لبانم سنگینی می کند.رویم راازتو برمی گردانم ومی گویم:"محمد، دربرابر تو همیشه یک برنده ی مادرزاد، بوده است..."پیک هفتم دردستان لرزانت ، بی قراری می کند.می پرسی:"من خیلی گناهکارم ؟همه ی این ها آیا تقصیرمن است؟..."می گویم:"نمی دانم..."
درکوهستان پرازبرف و یخ ، درمیان باد وطوفان ومه ، تنها مانده ایم.گروه را گم کرده ایم.راه را گم کرده ایم وترس مرگ برجانمان سایه افکنده است.هواتاریک است وساعت ها راه پیموده ایم.مرا محکم بغل کرده ای ومثل بید می لرزی.می گویی:"زنده می مانیم؟بگو که نجات پیدا می کنیم...توراه را بلدی؟ نقشه داری؟..." ...نگاهت می کنم.دستان یخ زده ام را برپیشانی کوچکت می کشم. موی پریشانت را نوازش می کنم وبه تو چشم می دوزم و می گویم:"محکم باش زن! ما نجات پیدا می کنیم."سرما امانت رابریده است.صورتت ازشلاق بادوحشی، سرخ شده است ودستانت توان ندارند.من هم وضعیتی بهترازتو ندارم.دستانت را محکم می گیرم و به دنبال خودم می کشانمت.نمی توانی بیایی.کولت می کنم ودرمیان برف ها ناامیدانه پیش می روم...تقدیر، دوباره مارا درکنارهم قرارداده است.درهمین گروه کوه نوردی با هم آشنا شدیم.دوازده سال پیش...به هم علاقه مند شدیم ومدتی بعد ،تو ازمن بریدی....خبردار شدم که با یک وکیل ازدواج کرده ای که می توانسته تورا به آمریکا ببرد...من هم پس ازتو ازدواج کردم...مدت ها با گروه به کوه نیامدی و کسی خبرزیادی ازتو نداشت...پنج سال پیش با لبخند فاتحانه ای بازگشتی ... ازشوهرت جدا شده بودی...دخترهای گروه گفتند که فرزندت را به او سپرده ای و مهریه ات را تمام و کمال گرفته وزندگی راحتی داری...دراین پنج سال ، درتمامی صعودها و کوه پیمایی ها ، هرگز با تو هم کلام نشدم...اما امروز دوباره برسرراه هم قرارگرفته ایم و این بار باید جان همدیگررانجات بدهیم....درمیان بهمن وبرف، ناتوان وگرفتارمانده ایم.هوا روبه تاریکی می رود وزوزه ی شغال وگرگ شنیده می شود.با دستان بی حس ولرزانم ، زغال اندک درون کوله ام را با اندکی کاغذ به آتش می کشم ویکی دو دست لباس راحتی که همراه خودم آورده ام را درون آتش می اندازم.می پرسم:"لباس اضافی نداری که درون آتش بیندازم؟"سرتکان می دهی که یعنی :"نه!" ومن می دانم که دروغ می گویی.اخلاقت را می شناسم...دستانت یخ زده اند.آن هارا روبه روی صورتت گرفته ای.تورا بغل می کنم وتا کنار آتش می کشم .بادگیرم را در می آورم وبرتنت می پوشانم....سردم می شود.درکنار آتش می لرزم ولی تو کمی جان گرفته ای...شب تمام ظلمت و وحشتش را به جان کوه می ریزد.کوله ام را به درون آتش می اندازم...نقشه وقطب نمارا نگاه می کنم .می گویم:"فکر می کنم تا نزدیک ترین پناهگاه ، پنج کیلومتر، فاصله داریم.اگر جان سالم به درببریم...یکی دو ساعت، استراحت کنیم وبعد به راه بیفتیم..."سرتکان می دهی که یعنی:"باشد!"می گویی:"یادت می آید فیلم سلطان را! ادای قهرمانش را هنوز در می آوری؟...!"...صدایم را ته گلو می اندازم و می گویم:"من این کاره نیستم! وردستم! موقت!..."وتو درمیان لرزش محسوس اندامت قهقهه می زنی و دندان هایت ازسرما به هم می خورند...و می گویی:" آبی ،خاکستری، سیاه حمید مصدق را برایم دکلمه کن..." می گویم:"بهتر است بخوابیم .باید استراحت کنیم.من یک کیسه ی خواب دارم وتو هم که کیسه ات را گم کرده ای.بیا هردودرون همین یکی ، می خوابیم.من خیلی خسته ام..." ...ناز می کنی و سرتکان می دهی که یعنی:"نه!"...می گویم :"باشد تو یک ساعت بخواب.من بیدار می مانم.بادگیرم را بده و بخواب....می گویی :"سرداست. من با بادگیر می خوابم."..بی آن که منتظر جوابم بمانی، دربرابر نگاه حیرت زده ی من ، با بادگیر،به درون کیسه می خزی ودرکنار آتش می خوابی...ومن درکنار شعله ای که به خاموشی ومرگ نزدیک است وهرازگاهی درون آن چیزی می اندازم، قدم می زنم وهرلحظه به مرگ، نزدیک تر می شوم...حالم ازخودم به هم می خورد.ازاین که هم امروز وهم آن روزها از مهربانی من بهره برداری می کردی.ازاین که می دانستی وقتی ازمن درخواستی داری ، نمی توانم "نه"بگویم وانجامش ندهم...لبه ی پرتگاه هستیم وسرمای این بادسوزناک لعنتی ، امانم رابریده است.به صورتت در کنار گرمای آتش نگاه می کنم.جان گرفته ای و درون کیسه ی خواب آرمیده ای...به مرز یخ زدن رسیده ام.آهسته به کنارت می آیم ومی گویم:"دیگر رمقی برایم نمانده است!"بوسه ای برگونه ات می زنم و می گویم:" بهتر است جایت را با من عوض کنی...یا حداقل اجازه بده من هم درکنارت بخوابم..."غلت می زنی و جمع می شوی یعنی که متوجه صدایم نشده ای...اخلاقت را می شناسم...حالم از فداکاری های خودم به هم می خورد...به سختی پیکر بی جانم را به کنار پرتگاه می کشانم.صدای گرگ هااز پایین پرتگاه می آید...نگاهت می کنم.خاطره های آن روزها را مرور می کنم.تو از طریق من به آن چه می خواستی می رسیدی ...احساس بدی به من دست می دهد...نزدیک سپیده ی صبح است.جان ندارم... به صورتت که خواب آسوده ات را روایت می کند می نگرم .سرماجانم را احاطه کرده است ...آهسته به کنارت بازمی گردم.رد پاهایم در برف ها به جا می مانند..با تمام توانم به کیسه ی خواب لگد می زنم .فریاد می زنم و تو را با کیسه می کشم،دست وپای بی حاصلی می زنی ومن تورااز پرتگاه به پایین می اندازم.صدای جیغ های ممتد تو درکوهستان می پیچد.تصور وحشت تو ازمرگ ،گرمم می کند...می دانم که جسدت خوراک گرگ ها می شود...باید به راه بیفتم.باید پنج کیلومتر دیگر زنده بمانم تا به اولین پناهگاه برسم....